که زندگی در شهری کوچک بهتر است یا شهری بزرگ???
شاید اولش جواب سوال راحت به نظر برسد ولي وقتي فکر میکنی به مشکلاتی که در هر دو تای آنجا دارند میفهمی که جواب آنقدرها هم راحت نیست ..
من با تمام سختی هایی که هم در شهر کوچک هم در شهر بزرگ دیده ام با خودم میگویم زندگی ارزش غصه خوردن را ندارد واقعا زندگی اینقدرها ارزش ندارد که جایی زندگی کنی که دلت غصه اش بگیرد .
بگذارید راحت تر بگویم . شهری مثل تهران را در نظر بگیرید .
این شهر در واقع یک کلان شهر رو به صنعتی شدن هست و مثلا پایتخت یک کشور است و خیلی امکانات رفاهی و تفریحی در آن هست و در نگاه اول واقعا انتخاب مناسبی است و آنهایی که در شهرهای دیگر زندگی میکنند همیشه تو را گوش زد میکنند که به تهران برو کار هست ، زندگی هست، رفاه هست ولی کسی نمیگوید در شهرهای بزرگ غربت هست،شلوغی هست،آدمهای بی رحم هست ، تنهایی هست ، غم هست ، اصلا در تهران هر چیزی که باشد مال خودش هست نه مال مهاجرانی که به آنجا کوچ میکنند اصلا اگر بخواهی در تهران یک خواب خوش ببینی باید پولی داشته باشی برای خرید یک ماشین که نخواهی با مترو های زواردر رفته ی کابوس وار بخواهی به اینطرف و آنطرف بروی که به نظر من رفت و آمد با مترو به لعنت خدا هم نمي ارزد میدانی چرا ? چون در سراسر مترو تو چیزی به نام مقام انسانیت نمیبینی . مردم را مجبور میکنند بلانسبت شما مثل گوسفند در واگن هایی شوند که تنگ و شلوغ اند مخصوصا اگر بخواهی سر صبح به سر کار بروی که باید عطایش را به لقایش بخشید . شاید این نظر من باشد وگرنه آدمهایی هستند که ککشان هم نمیگزد از این همه شلوغی از این همه تحقیر دسته جمعی ، خب دیگر هر کشور یک جوری مردمانش را سرگرم و زیر دست میکند .
داشتم میگفتم در تهران کار بخواهی هست یعنی اگر هنری داشته باشی وگرنه خر حمالی و کارهای زیر دست بودن در هر خراب شده ای هست و من مانده ام در کار مردمانی که کاری حقیر در شهری غریب را تحمل میکنند ولی در شهر خودشان تقاضاي كارهاي خوب و مقام بالا دارند . به هر حال نميتوان چشم پوشید از امکانات زیاد شهری مثل تهران . از سالنهاي زياد سينما گرفته تا سالنهای تاتر و مراکز خرید و مراکز تفریحی و رستوران های جور وا جور و هزار رنگ و وارنگ دیگر ولی به نظر من توي شهري مثل تهران آدم اگر تنها باشد حتما غرق میشود در تمام فكر و خيال و ....
یادم هست جایی خواندم که شاعران در شهرهای بزرگ غم باد میگیرند و من که همچون گنجشکی کوچک در شهرهای بزرگ نفس کم می آورم . به هر حال در شهر بزرگی مثل تهران اگر اختیارت دست خودت نباشد اگر وسیله ای نباشد اگر مکان مناسبی در منطقه ی نسبتا خوب نباشد که زندگی کنی اگر نتوانی کاری پیدا کنی که دوست داری حتما ارزشهای آدمی پایین می آید حتما آدمی عادت میکند به زندگی ای دم دستی و عادی و منجزر کننده و باعث ميشود كمتر بخندي و دلت خوش نباشد .
حال اما در شهرهاي كوچک ، همه چی دم دست است ولی کم ، سالن هاي سینما به یکی تقلیل می یابد و باید دور تاترهای درست و حسابی هم خط کشید و مرکز های خرید هم میشوند مثل بازار شام و همه يك نوع و يك رنگ و مسخره میشوند اجناسشان و رستواران هایش هم بیشتر غذاهای مناسبی برای گربه های ولگرد دارند به هر حال شهرهای کوچک این بدی ها را دارد ولی در این شهرهای کوچک هوا خوب است و آدمها دوز پدرسوخته بازیشان کم است و آدم خوش است که با یک پیاده روی نیم ساعته کل شهر را میگردد ....
شاید احمقانه بیاید ولی این روزها که من هم در شهری بزرگ و هم در شهري کوچک زندگی کرده ام دانسته ام زندگی جایی خوش است که دل خوش است . اصلا فرقی نمیکند زیر دریا نفس بکشی یا در کویر گرم طاق باز خوابيده باشي ، باید آدمی جایي باشد که تعلقات خاطر داشته باشد . اصلا فرقی نمیکند آدم کجا خوش است و کجا ناخوش اگر کسی نباشد که چشم انتظارت باشد كه دلت لك بزند به يك گفتگوی ساده و بچه گانه و نباشد حتما زندگیت جایی میلنگد ...
این روزها اینقدر بدی دیده ام اینقدر تنهایی کشیده ام اینقدر سختی کشیده ام و اینقدر نامردی دیده ام که فقط و فقط دوست دارم جایی باشم که دلم خوش باشد که هوای دلم خوب باشد ، وقتی آدمی خودش پر است از ایده و فکر و هنر و کلی حرف حساب دیگر چرا ترس نبود کار و پیشرفت و هزار چیز دیگر دل آدمی را بلرزاند . اصلا آدمی اگر نخواهد کاری بکند در کره ی مریخ هم که باشد کاری نخواهد کرد ، آدمی باید حواسش جمع باشد که زندگی همیشگی نیست باید دنبال آن چیزهایی باشیم که دلمان را آرام و روحمان را جلا میدهد .
زیاده گویی را که کنار بگذارم به اینجا میرسیم که ماشین بنده خدا از پشت چراغ قرمز گذشت و من را به خانه رساند ولی هنوز با تمام استدلال هایی که آورده ام ولی باز جواب سوالم را نمی توانم قطعی بگویم شاید باید بگذارم ماه ها بگذرد شاید بعدها نظرم عوض شود شايد هم نه ولي هر چه که باشد من تمام آن اتفاقهایی که گذرانده ام آن آدم ها که خوب بوده اند و بد بوده اند را فراموش نمیکنم و همیشه گوشه ی دنج دلم خواهند ماند و مرا همیشه در تصمیم گیری ام ترازوی قضاوتم ميکنم.
پینوشت : ای دوست ای هم قبیله اگر روزی خواستی به مکانی اطراق کنی حواست باشد جایی بمانی که دلت آرام و قلبت خوش باشد و اگر این چنین نبود تو را به تمام آسمان ها قسم که عادت نکنید به بد زندگی کردن به هرز زندگی کردن به غم زندگی کردن و گلایه کردن .
این روزها اگر من در شهری کوچک دست و پایم تنگ است برای کارهای بزرگ و خوشگذارانی های بسیار ولی لااقل میدانم دلم خوش است در کنار خانواده و دوستان و همراهانی که قلبم را گرم میکنند با هم صحبتی و لبخندهایشان و این انتخاب من است و میدانم که راه را درست رفته ام . این روزها فکر میکنم همین که دل آدم گرم باشد و خوش یعنی زندگی خوب است حالا چه فرق میکند کجا باشم . همین که حالم خوب است یعنی همه چی خوب است و این یعنی خود خود زندگی و لاغیر ....
ما را در سایت يادداشت های یواشکی دنبال میکنید
برچسب: یک سوال بی جواب,یک دنیا سوال بی جواب,کرد یعنی یک سوال بی جواب,عشق یعنی یک سوال بی جواب, نویسنده: بازدید: 14