پاییز که میشود حواسم پرت میشود به تمام درختهایی که دارند برگهایشان را یکی یکی از دست میدهند و بادهایی که بین درختان لخت خیابان همنوایی میکنند تو را میبردبه پاییز سالهای دور.
و تو در میان انبوهی از جمعیتی که هر کدام سرنوشت نانوشته ای دارند قدم میزنی و با خود فکر میکنی آیا آدمی است و دمی ?!
به کجا باید رفت ? به کدام سمت و سو ?
سر خم میکنم به سوی مغازه ی عطاری که بوی گلهای محمدی خشک شده مرا را یاد باغچه ی کوچک مادر بزرگ میاندازد و با تمام نفسهایی که در ریه هایم جمع کرده ام بوی سالیان گذشته ام را استشمام میکنم...
بو ها عجیب اند و اسرار آمیز ...
شما را نمیدانم ولی بوها همیشه برای من شناسنامه داشته اند .
تا به حال شده است برای شناسایی یک نفر عطرش را به خاطره بسپارید ? من اینگونه ام . بوها برایم درست مثل آدمها شخصيت دارند .
نفسم را حبس ميكنم تا بوی نعناهاي خشك مغازه ي عطاري در مغزم رسوخ كند تا دوباره عطر تن مادر بزرگم که همیشه ی خدا بوی نعنا میداد را در گذشته ی دیرینه ام زنده کنم. سر خم میکنم و صورتم را نزدیک به شیشه ی گلهای ختمی میبرم عجیب بویش مرا یاد خانه ی قدیمان می اندازد . یادم هست که در بچگیهایم همیشه دوست داشتم در حیاط خانه بنشینم و به گلهای جورواجور باغچه مان نگاه کنم و آنها را بو کنم.
از مغازه بیرون می آیم و سر کج میکنم به سمت مغازه ی عطر فروشی که چهار مغازه آن طرف تر عرض اندام میکند باز بوها مرا در گذشته ام غرق میکنند . بوی عطر مشهدی که سالیان خیلی دور بویش را در بازارهای مشهد استشمام کرده بودم و آن روزهای غریب کودکی . بوی قهوه ی مانده ي گوشه ی عطر فروشی مرا یاد تمام قهوه های تلخ کافه های شلوغ غربت میاندازد که تنهایی خورده بودم ، نفسم را
عطرهای الکلی میگیرند عطرهای بدلی و فیکی که یادم هست بچه های مدرسه مان هی به خودشان میزدند تا بوی عرقشان برود که همیشه خدا بدتر از بوی عرق بوی همان ادکلن های بدلی بود که حال آدم را به هم میزدند ، از عطر فروشی بیرون میآیم و همان جور در بازار که شلوغی اش دارد مرا بالا می آورد قدم میزنم .کودکی ساندویچ به دست دنبال مادرش میدود و بوی ساندویچ کالباسش مرا میبرد به روزهای منزجر کننده دبیرستان و حال و هوایی که دخترانگی ام با آنها عجین شده بود سرم را میچرخانم به سمت راسته ای که در آن پر است از قیلانهای مختلف و تنباکوهای خیس کرده و ذغالهای سیاه تر از پر کلاغ که بویشان تا مغر استخوانم رخنه میکند . تنباکو همیشه در همه حال تو را به خاطرات ریز و درشت میبرد حالا چه فرق میکند کجای گذشته ات ایستاده باشی همیشه ی خدا کسانی هستند که بوی سیگار یا قیلانشان گذشته ی تو را میسازند . هوای دم کرده ی تنباکوهای تلمبار شده را از ریه هایم بیرون میدهم و به سمت خیابان اصلی میپیچم و با خود فکر میکنم چه قدر بوها میتوانند از عاملان اصلی خاطره سازی های ما باشند
به بوها تا به حال فکر کرده اید ?!. عطرها و بوهای مختلف برای ما خاطرات را زنده میکنند آدمها را زنده میکنند گذشته ها را زنده میکنند .... شما را نمیدانم ولی من برای یادآوری آدمها بویشان را اتیکت شناسایشان میگذارم . یعنی میدانم اینکه آمد چه بویی از عطری که زده است را میدهد یا سیگاری که کشیده مال کدام آدم است یا آدامسی که میخورد بویش میشود معرف او و خیلی چیزهای دیگر اصلا آدمها هر کدام فارغ از عطری که میزنند . فارغ از بوهایی که از خوراکی ها و کشیدنی ها و خیلی چیزهای دیگر که به آنها سنجاق شده است هر کدام بوی خاصی میدهند.
آدمها هر کدام بوی خاصی دارند بویی که فقط مخصوص خود خود آنهاست و آنها را معرفی میکند . راستی تا به حال به عطر آنهایی که دوستشان دارید توجه کرده اید ? چقدر بوی او را شناخته اید عطرش را میتوانید از دور حس کنید ???
پینوشت : با این دماغ کیپ شده ی سرماخورده باز میشود بو کرد عطر آنهایی را که دوستشان داری .
فقط باید حساشان کنی بوها ناگزیر تو را در بر میگیرند و پرتت میکنند در خاطراتی که یا دوست داشتنی اند یا مایوس کننده . ...
يادداشت های یواشکی...
ما را در سایت يادداشت های یواشکی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 2:52