این روزها یک حس مبهم دارم یک بی حسی موضعي درست مثل آمپول های بی حسی که دکتر دندان پزشکی میزند . گنگ در خیابانها راه میروم و گنگ به عابران نگاه میکنم ، گنگ با دوستان میخندم و گنگ با همه صحبت میکنم .
به رد نگاه غریب و آشنا چشم دوخته ام انگار رفتار همه درست مثل اسلوموشن شده اند نحوه ي رفتارها ، نحوه ي لبخندها، نحوه ي نگاه ها . این حس نمیدانم چیست، شاید این روزها دوست دارم همه چی کند پیش برود ، آرام و آرام همانند نسیمی خوش که پیش میرود ، این روزها خیلی چیزها را در ذهنم حک میکنم ، نمیدانم کجا و کی به دردم میخورند ولی همه چی را در اعماق خاطره ام کنار گذاشته ام از تمام آدم هایی که میبینم از تمام حرفهایی که میزنند از تمام رفتارهایی که دارند ، این روزها بیشتر از همیشه دوست دارم بنشینم و فقط نگاه کنم به همه چی و همه کس . این روزها عجیب گنگ و نامفهوم میگذرد ولی با تمام این حس ناشناخته که دارم، دلم آرام است آرام و خوش و این حس خوشایند درست مثل طاق باز خوابيدن زير سايه ي درختيست در وسط يك مزرعه .
اين روزها با تمام كارهاي نكرده و اتفاقهاي نيوفتاده و آرزوهاي برآورده نشده ولي همه چیز الکی خوب است ، نميدانم چرا دلم غریب خوب و گرم است بی هیچ دلیل محکم و استواری ولی خوب است و این مرا هم سر ذوق می آورد و هم میترساند ، از این همه آرامی از این همه خوبی میترسم ، نکند دارم خوابی خوش میبینم ، نکند بیدار شوم از این ساحل امن و ساکت ....
حال این روزهایم عجیب دیدنیست ، راستی حال شما این روزها چه طور میگذرد ? يادداشت های یواشکی...