همه چیز پوچ خواهد شد، حتی عشق. شاید هم تقصیر من است. من قادر نیستم یک زندگی معمولی داشته باشم؛ قادر نیستم به یک عشق معمولی قناعت کنم. یک عشق عادی به چه درد می خورد؟ خیابان مملوء از آن است. کافی است سرت را برگردانی. یک نفر از این جمعیت به آن چه من فکر می کنم، فکر نمی کند. به آسانی به زندگی خود ادامه می دهند، روز به روز. هرگز از خود سوال نمی کنند چرا وجود دارند؟ معنی کارهای خود را درک نمی کنند. خود همین جمعیت است که خواستار این قوانین است و خودش اول از همه میخواهد از زیر آن شانه خالی کند ، با پرداخت بهایی ناچیز ، با نامردمی های ناچیز ...
اغلب از خود سوال کرده ام: حق با کی است؟ با من یا با آن ها؟ به نظرم می رسد که غیرطبیعی به دنیا آمده ام؛ مثل کسانی که دو تا سر دارند، شش انگشته به دنیا می آیند. سعی کرده ام مثل آن ها خود را با زندگی وفق دهم و عاقبت به این نتیجه رسیدم که حق با من است.
ما حق داریم، ولی شهامت بقیه بیشتر است.
از طرف او / آلبا د سس پدس / ترجمه: بهمن فرزانه
پینوشت : اگراین کتاب را نخوانده اید بهتان توصیه ی اکید میکنم که آن را بخوانید ...
يادداشت های یواشکی...
ما را در سایت يادداشت های یواشکی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 0:19