امروز با آقاي م توي ارشاد قرار گذاشتم که برم نمایشنامه های کودک را بهش بدهم . زودتر از خانه بیرون زدم و رفتم فایلهای نمایشنامه را پرینت بگیرم بعد رفتم کتابخانه ی ارشاد و آنجا عضو شدم تا بتوانم كتاب از آنجا بياورم ، كتاب وداع با اسلحه ي همينگوی را گرفتم. درب ورودی بین کتابخانه تا راهروی دفتر تو باز بود. از راهرو عبور کردم نگاهی اجمالی در دفترت انداختم که اگر بودی سلام و عل
یک مختصری کنم و بعد بروم پایین پیش آقای م ولی ا نشسته بود پشت میزت . فهمیدم تو در اتاق روبه رويی نشسته ای و داری با چند نفر حرف میزنی چون صدایت را شنیدم بعد بدون آنکه سر بچرخانم و داخل اتاق را نگاه کنم از راهرو عبور کردم و به طبقه ی همکف رسیدم ساعت 6 و 20 دقیقه ی بعدازظهر بود ولي آقاي م نبودش . قرارمان 6 بود ولي 20 دقيقه دير تر رفتم تا فکر نکند که خیلی عجله دارم برای این نمایشنامه ها ولی نبودش . رفتم پلاتو ولی جز آقای گ که داشت سالن پلاتو را برای اجرای خودشان تمیز میکرد کسی نبود ازش سراغ او را گرفتم ولی گفت که تمرینشان تمام شده و رفته اند با خودم گفتم یعنی آقای م اینقدر بیشعور هست که بدون حتی یک تلفن به من بگذارد و برود . یعنی یک لحظه فكر نكرده كه بايد به من اطلاع بدهد . نااميدانه روي صندلي هاي سالن انتظار ارشاد نشستم ساعت 6 و نيم بود از دق بلند شدم و آمدم بالا در دفتر تو نشستم حوصله ي رفتن به خانه را نداشتم و دوست داشتم كاش ميشد هر روز همان جور بنشينم توي دفترت و نگاهت کنم حتی بدون اینکه حرفی بزنم حتی بدون اینکه تو مرا ببینی ولی کلا این نشدنی بود . وقتی رسیدم به دفترت باز ا نشسته بود پشت میزت و تو در دفتر روبه رویی. سلامی به ا کردم و نشستم روی مبلی و خودم را با کتابی که از کتابخانه گرفتم مشغول کردم بعد خودم را با مجله های روی میز و بعد به حرفهای بچه ها و ا مشغول کردم و هر بار به آقای م زنگ زدم ولی گوشی اش در دسترس نبود بهش اس ام اس دادم ولی برایش نمیرفت بیخیال آقای م شدم و با گوشی رفتم بیرون از دفتر تا ببینم کجایی که تو با چند نفر از دفتر بیرون آمدی من الکی ژست زنگ زدن گرفتم و سلام و احوال پرسی کردم و به سمتی از سالن رفتم . تو با اون آدمها رفته بودی داخل . بعد از چند ثانيه رفتم داخل تو دقيقا نشسته بودي سر جاي من، من بي اختيار به ا نگاه کردم او لبخندی زد و خودش را با لپ تاپ تو سرگرم کرد . نمیدانم او هم فهمیده که من تو را دوست دارم یا اینکه من خیلی حساس شده ام . به هر حال خواستم صندلی کناری تو بنشینم دیدم خیلی نزدیکت میشوم ، هم حیا کردم و هم یک لحظه با خودم گفتم نکند یکباره دستم را روی دستت بگذارم و ممتد نگاهت کنم و آبروی هر دویمان برود در دلم به این فکرم خندیدم و یک صندلی بینمان فاصله انداختم و نشستم . آدمها آمدند و رفتند و من همین جور به آدمها نگاه میکردم سعی میکنم زیاد به تو نگاه نکنم میترسم از این بیشتر بی آبرو شوم از این همه نشستن . بعد از چندی س و ک با هم آمدن داخل و سلام و احوال پرسی کردیم . دوستت هم آمد آقای ن فکر کنم فامیلی اش بود تو با خنده از او راجع چیزی میپرسیدی به نظرم راجع به يك نفر بود يك دختر چون تو هی میخندیدی و ذوق میکردی . لپ هایم داغ شده بود نه از عصبانیت بیشتر از روی تعصبی که روی تو دارم ولی خودم را الکی مشغول کردم که یعنی چیزی نشنیده ام . دوستانت میخواستن سیگار بکشند و بعد بروند که تو هم با عجله سیگاری از کیفت در آوردی و با آنها بیرون رفتی و رو به من گفتی دو دقیقه ای برمیگردی ، تازه فهمیدم حواست هست که من اینجا نشسته ام . کاش مثل روح بودم و نميديديم . با خودم فكر كردم به تو چه بگویم که بهانه ای برای آمدنم به اینجا باشد بعد از مدتی آمدی و گلدان کاکتوسی که برایت آورده بودم و سر میزت دیده بودم و کلی بهش ذوق کرده بودم را برداشتی تا بهش آب بدهی و من کلی کیف کردم و تو همش از خاطرات حواس پرتی ات میگفتی که یادت رفته بود چند بار به گلهای همکار خانمت آب بدهی و میخندیدی که بیشترشان زرد شده بودن میخواستم بهت بگویم من هم میدانم حواس پرتی برای همین برایت کاکتوس آوردم چون زیاد آب نمیخواهد ولی نگفتم . میخواستم بهت بگویم میدانم آخر این کاکتوس را زرد میکنی و ریشه اش خشک میشود ولی نگفتم ، فقط خندیدم و نگاهت کردم بعد نشستی روی مبل مقابلم . داشتی الکی با مجله ها ور میرفتی ، ا و س و ک مشغول دیدن کلیپی در لپ تاپ شده بودند . من فرصت رو مغتنم شمردم و سر حرف را باز کردم و از تو راجع به دوربین پرسیدم تو با دست روی پیشانی ات زدی که یعنی یادت رفته برایم بپرسی و من خنده کردم چون میدانستم حقه ام میگیرد چون میدانستم تو یادت رفته و تو به ا که جلوی لپ تاپ نشسته بود گفتی که برایم توی اینترنت بگردد و در مورد هزینه هایش بگوید و کمی در این قضيه حرف زديم و وقتمان گذشت بعد از چندی دیگر دیدم ساعت 8 شب شده و بودنم فایده ای ندارد برای همین بلند شدم و خداحافظي كردم و به سمت خانه رفتم . امروز خوب بود . ولي با خودم قول داده ام كه فعلا به دفترت نروم اینجوری بهتر است . میخواهم بنشینم و کمی کتاب بخوانم و کمی به خودم برسم و کمی خوشگذرونی کنم و این جور چیزها . از آقای م هم دلخورم او هم برای ما تاقچه بالا میگذارد اصلا ازش خوشم نمی آید از مردهایی که زود صمیمی میشوند و رفتارشان یک جوری هست بدم می آید ولی تو اینطور نیستی و این تو را دوستداشتنی میکند . میدانم تو مال من نیستی ، میدانم روزی ازدواج میکنی و ازدواج میکنم ولی هر چیزی باشد من روی تو تعصب دارم و این را نمیتواند کسی از دل من بیرون بکشد . این روزها که دارم این چیزها را مینویسم در این وبلاگ دوست دارم بدانم 5 سال دیگر هنوز همین طور از تو مینویسم یا نه . کاش میتوانستم بدانم آن روزها هم با دیدنت خوشحال میشوم اصلا تو کجا هستی 5 سال دیگر و من کجا . از چیزی که دلم را گرم میکند این است که س عزیزم میداند از دلم از دوستت دارمهایی که به تو نگفته ام و این کمی آرامم میکند . به هر حال باید زمان بگذرد ببینم زندگیمان چطور پیش میرود .
برچسب: یک روز از خواب پا میشی,یک روز از خواب بیدار میشوی,یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ,یک روز از زندگی ایوان دنیسویچ,یک روز قبل از سزارین,یک روز بعد از لقاح,یک روز بعد از قاعدگی,یک روز قبل از تخمک گذاری,یک روز قبل از پریودی,یک روز پس از لقاح,
نویسنده: مهران حبیبی
تاريخ: پنجشنبه
25 شهريور
1395 ساعت: 6:48