ديشب خواب تو را ديدم . ديدم جلويم نشسته اي در يك كافه ي شلوغ و من داشتم از لرزش دستهايم حرف ميزدم و از اينكه پیش تو نشسته ام میگفتم که تو ناخواد آگاه دستانم را گرفتی و گفتی حالا نمیلرزد و من ترسیده و شوکه شده به تو نگاه کردم و بعد خوشحال دستت را فشار دادم و به گریه افتادم و تو ناراحت شدی از اینکه مرا به گریه انداختی و گفتی باید یک چیزهایی انگار گفته شود و تو حرف زدی و حرف زدی و حرف زدی و من خوشحال بودم و ذوق میکردم از اینکه دارم با تو از موضوعاتي حرف ميزنم كه ميخواهم اين روزها با تو بگویم
کاش خوابها واقعیت داشت کاش... بعد از خواب بیدار شدم و حالا که ساعت 4 بعدازظهر ست نشسته ام توي آموزشگاه پ و دارم به تمرین بچه ها نگاه میکنم . فکر کنم 4 مهر جشنواره تاتر شروع شود و میخواهند بروند خ و من هم با آنها میخواهم بروم برای نور و صدا . با اینکه قول داده بودم به خودم که با آقای خ دیگر کار نکنم ولی این رفتن به خ را به دل خودم میخواهم بروم . میخواهم چند روزی را با بچه ها باشم . شب میخواهم بروم کنسرت و دارم فکر میکنم تو هم می آیی یا نه . به هر حال فکر کنم امشب شب خوبی باشد . يادداشت های یواشکی...
ما را در سایت يادداشت های یواشکی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 2 تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 4:15