امروز بعدازظهر رفتم آموزشگاه پ تا ببینم چه میکنند و کارهای بخش صدا را آماده سازی کنم . امروز م هم بهم پیام داد و گفت بیاییم همدیگر را ببینیم و من با او قرار گذاشتم تا ببینم چه میگوید و از تو چیزی دارد بگوید یا نه . ساعت 6:30 دقیقه بعدازظهر شده است . به آقای خ میگویم که فردا دیر می آیم . آخر میخواهم بیایم همایش فیلم و عکس تو در ارشاد ولی اولش به خ نمیگویم چون میدانم داغ میکند ولی او از من داناتر است و میداند که منظور من چیست و میگوید نه و باید فردا از 2 تا 8 بعداظهر بروم پ و من شاکی ميشوم . آخر سه یا چهار تا صدای تلفن را پخش کردن که تمرین نمیخواهد آن هم برای من که این چیزها برایم مسخره بازیست . بیشتر میخواستم با بچه ها باشم ولی انگار آقای خ دوست ندارد که من هم با بچه ها باشم و هم با تو . برای اینکه حرص آقای خ را در بیاورم الکی میگویم از طرف ارشاد دعوت شده ام و نمیتوانم که نروم و او شاکیتر میگوید نه باید فردا حتما بیایم و من هم میگویم نميتوانم و او شاکی میگوید باشد فردا نیا ولی من هم یک فکر دیگری میکنم منم شاکی میگویم باشد یک فکر دیگری کن و از آموزشگاه پ بیرون می آیم . حالم ازش بهم میخورد مردک فکر میکند خیلی حالیش هست ولی هیچی نمیفهمد . او و خانمش دوست دارند خودشان همیشه بالا باشند و از اینکه بقیه کاری کنند بدشان می آید .
باز به خاطر تو جلوی بقیه وایسادم نمیتوانستم این همه بی عدالتی را بپذیرم . میدانم اگر با آنها نروم خ حتما دیگر ترد میشوم از طرف آنها ولی بهش می ارزد بعضي آدمها لياقت ندارند . به هر حال هميشه میگویند خوبی زیادی بعضي آدمها را از خريت خودشان خارج ميكند . بعد از بگومگو با خ با كمي عصبانيت روانه شدم به كافه ك تا م را ببينم . با خنده وارد شدم و خوشحال حرف زديم . م هي داشت تفره ميرفت تا حرفي از تو پیش بیاورم ولی من که میدانستم منظورش همين است هي حرف را عوض ميكردم حوصله نداشتم از تو چیزی بگوید . بیشتر دیدارمان شده بود مثل دختر و پسرهایی که برای اولین بار همو میدیدند و میخواستند دوست شوند الکی میخندیدیم و به هم ذوق میکردیم و من توی ذهنم خنده ام گرفته بود از این همه نقشی که داشتیم برای هم بازی میکردیم درست مثل فيلمها خوب نقشمان را بازي ميكرديم . خیره داشتم نگاهش میکردم درست زماني كه آيس ميوه اش را ميخورد و سرش در ليوانش بود بهش چشم دوختم به چشمها و مژه های فرش به پوست سفیدش و لبهای قرمزش و بعد چشمهایم به سمت دستهایش رفت تا ببینم لمس چه دستهایی اینقدر هوایی ات کرده بود دستهایش آنقدرها نازک و زیبا نبود یعنی آنچه که فکر میکردم نبود ولی خوشحال بودم برای دستهایش که دستهای تو را گرفته بود . چهره اش زیباست درست مثل همان سالها كه تو عاشقش بودي و بهت حق ميدهم كه آنوقتها دوستش داشتي . حالا نميدانم چرا دیگر با او چند ماهی بهم زده ای . س میگفت هی با هم دعوا میکردید و من چقدر دوست دارم بدانم چه چیزهایی باعث دعواهايتان ميشد . به هر حال از كافه بيرون آمديم و چه قدر راه رفتیم ولی دریغ از من و م که حرفی از تو بزنیم . درست میتوانستم حس کنم که م میخواهد که من از تو بگویم ولی دوست نداشتم که بگویم و او هم از من مغرور تر و چیزی نگفت به هر حال ملاقاتمان با خنده های الکی و زورکی و حرفهای مفت و مسخره گذشت و بعد هر دویمان به خانه رفتیم. امشب میخواهم به م همان دوست دختر قبلی تر از این م که امشب باهاش ملاقات داشتم و در پ تاتر کار میکند و الان با ف دوست شده است میخواهم حرف بزنم در مورد رفتنم به خ . خنده ام میگیرد انگار بیشتر دوست دخترهای تو اسم اولشان با م شروع میشود انگار تو عاشق حرف م هستی ولی من سین هستم و این یعنی فاصله ! به خنده میافتم از افکارم . امشب میخواهم به م بگویم که به خ بگوید که اصلا نمیتوانم این چند روز بیایم پ و میخواهم بروم ارشاد و اگر دوست داشتن من را با خودشان ببرند خ و اگر دوست نداشت هم به جهنم. دیگر حوصله هیچ آدم بی خود و چیپی را ندارم . باید این روزها کمی از آدمهای بی خود اطرافم را حذف کنم . .... يادداشت های یواشکی...
ما را در سایت يادداشت های یواشکی دنبال میکنید
برچسب: دعوایی بر سر چادر, نویسنده: بازدید: 3 تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 0:57