امروز رفتم ارشاد تا با آقاي ه در مورد چند تا سوال خوشنویسی حرف بزنم در سالن انتظار ايستاده بودم كه تو از در آمدي داخل سالن . خندان و گرم مثل هميشه سلام و احوال پرسی کردي و رفتي طبقه ي سوم و من نشستم تا آقاي ه بياد كه نمي دانم چرا نیامد ، با خودم فکر کردم شاید تو شماره ای از آقای ه داشته باشی ولی کمی نشستم توی سالن انتظار تا چند دقیقه ای بگذرد با خودم فکر کردم و گفتم الان تو به خودت میگویی ببین باز این دختره اومد و برای من فاز سر سنگینی میگذاری و آره و اینا در می آوری . خواستم اصلا نیایم پیشت ولی گفتم تا کی بشینم و رفت و آمد آدمها را نگاه کنم ، میروم از تو میپرسم ببینم شماره ی موبایلش را داری یا نه . نفس نفس زنان به طبقه ی سوم رسیدم . قبل از وارد شدن به اتاقت لحظه اي پشت در اتاق ایستادم تا نفسم سر جایش بیاید و بعد وارد شدم . خانم همکارت نبود و تو داشتی با تبلتت کار میکردی و به احتمال 100 درصد داشتی در اینترنت گشت میزدی . باز سلام و احوال پرسی کردم و روی مبل نشستم و ازت پرسیدم و تو گفتی شماره ای ازش نداری و باز شروع کردی با تبلتت ور رفتن ، با خودم گفتم کاش نمینشستم ، الکی با فیلمهای باز شده ای که روی میز جلوی پایم پخش و پلا شده بود ور رفتم و بهشان ذوق کردم و نگاهشان میکردم و بعد ازت راجع به کلاسهای فیلمسازی پرسیدم که قرار است تشکیل شود و تو باز سرسری جواب کوتاهی دادی و باز سرگرم تبلتت شدی ، فهمیدم که نميخواهي حرف بزني ، حالا نميدانم اعصاب نداشتي يا با نبود خانم همكارت احساس خطر كردي که نکند من چیزی بگویم و سر حرفهای جدیمان باز شود و نمیدانم هر چه بود من میکوفتم به دیوار سیمانی ارتباط با تو و تو الکی خودت را مشغول و بی توجه نشان دادی . این اخلاقت درست به دستم آمده . خنده ام گرفت ، با خودم گفتم نباید می آمدم بالا به هر حال کاری بود که شده بود بلند شدم خداحافظي كردم و رفتم نشستم در سالن انتظار طبقه ي پایین بعد نیم ساعت آقای ه نیامد و من سلانه سلانه به سمت سینما رفتم تا با خ عزیزم برویم و برای گذران وقت فیلم ببینیم .
حالا من هنوز که هنوز است نمیدانم با تو چه طور رفتار کنم، يعني ميدانم قلقت چه طوریست و چه کارهایی را باید انجام بدهم و چطور رفتار کنم که تو خوشت بیاید ولی من آدم این جور رفتارها نیستم . اصلا چه خوشت بیاید چه خوشت نیاید من این طوری که فکر میکنم درست است رفتار میکنم حالا چه فرق میکند تو چه فکر میکنی . تو باید مرا همان جوری که هستم ببینی و .... میخواستم بگویم دوستم داشته باشی دیدم کلمه ی خنده داریست . حداقل برای تو که میدانم چه جور آدمهایی را دوست داری .
به هر حال فردا هم با م قرار کاری دارم در ارشاد ، کاش باز نبینمت ، حوصله. ندارم دوباره ببینمت و به سرم بزند بیایم بالا در دفترت بنشینم و تو به خیال خودت کم محلی کنی که من بدم بیاید و بلند شوم و بروم . اصلا اینقدر با من سر بالا و سرد بودی که یک لحظه ترسيدم نكند حرفهاي جدي ات را شروع كني ، همان جور كه داشتم نوار فيلمها را نگاه میکردم دستم لرزید و یخ زدم ، میترسم ، میترسم حرفی بزنی ، شاید دلم بخواهد ولی اگر حرفی بزنی از گلایه هایمان ، میترسم دیگر نبینمت یا دیگر نتوانم که ببینمت یا دیگر رفتارمان با هم یک جور دیگری شود با این حال اینقدر هولم کردی با سکوت و سردی ات که اصلا یادم رفت روی میزت را نگاه کنم ببینم کاکتوس کوچکی که برایت خریدم روی میزت هست یا نه ،شاید هم برده باشی اش خانه شاید هم انداخته باشی اش دور ولی به هر حال امروز روز سردی بود . اتفاقی نیوفتاد ولی من کماکان خوشحالم که میتوانم چه اتفاقی چه عمدی تو را ببینم و این رفت و آمدهای ممتد مرا آرام میکند شاید هم تکراری شدی و این اشتیاق موهوم فروکش کرد . چه میدانم ولی باز هم که به رفتار امروزت فکر میکنم خنده ام میگیرد. کاش میتوانستیم خیلی راحت تر از این سکوتهای کش دار با هم حرف میزدیم کاش ... يادداشت های یواشکی...
ما را در سایت يادداشت های یواشکی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 3 تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 6:48