امروز از صبح خیلی زود بیدار شدم و نشستم پای نمایشنامه ی کودک و بالاخره تمامش کردم و فقط چند شعر باید برایش جور کنم تا کامل شود بعد نشستم صبحانه خوردم و خودم را آماده میکردم برای ساعت 10 که بیایم همایش فیلم و عکس ارشاد . که ساعت 9:30 دقیقه آقای ا بهم اس ام اس زد که امروز تنها فرصت مسابقه ی قصه گویی هست و من مانده بودم چه کار باید بکنم هول هولکی لباس پوشیم و به سمت کانون پرورش فکری رفتم و بعد آقای ا را دیدم و گفت شاید هفته ی اول مهر بچه ای نیاید برای قصه گویی و من باید امروز قصه ام را بخوانم و من بهش گفتم که میخواهم بروم همایش فیلم و عکس تو و بعد گفتم که آماده نیستم و برای همین حالا تا 7 مهر فرصت دارم که بروم تمرین قصه گویی و بعد بروم پیششان. از کانون که بیرون آمدم یک راست با یک تاکسی به سمت ارشاد روانه شدم از در ورودی وارد سالن شدم اتاق خوشنویسی آقای ه باز بود با او سلام و احوال پرسی کردم و او شاکی بود از همایش تو چون انگار سالن را به پسرش نداده بودند برای برگزاری یک برنامه ای که داشته و من فقط لبخند زدم و چیزی نگفتم و آقای ه هی میگفت این برنامه همایش اصلا خوب نیست و بهم سفارش میکرد که نروم توی این همایش ها و بنشینم نمایشنامه ای برایش بنویسم و من باز لبخند زدم و گفتم باشد مینویسم و بعد ازش خداحافظي كردم و تو را ديدم كه در سالن بالاي راهرو بودي، درست جايي كه نمايشگاه عکس آنجا بود . با تو سلام و احوال پرسی کردم و بعد رفتم داخل اتاق گالری عکس و دوباره مختصر عکسها را دیدم و تو هم بودی و الکی این ور و آن ور را نگاه میکردی ، خیلی دوست داشتم حرف مشترکی با هم داشتیم که بزنیم ولی واقعا حرفی ندارم که در جمع بتوانم با تو بزنم تو هم که انگار نه انگار همیشه ی خدا دوست داری بقیه به سمتت بروند و اصلا خودت هیچ وقت شروع کننده ی هیچ حرفی نبوده ای یعنی برای من این طور بوده است وگرنه دیده ام که اگر بخواهی چه طور سر صحبت را با دخترهای دیگر باز میکنی یادم هست آن وقتهایی که با م سر صحبت را باز میکردی و چه قدر مشتاق حرف زدن با او بودی یا همان دیشب که چه طوری سر صحبت را با آن ش باز میکردی و به هر حال میدانم نه حرف خاصی برای گفتن با هم را داریم و نه حوصله ی خودنمایی کردن را دارم که بیایم پیشت و الکی مثل دخترهاي اين روزهايي که میبینم بیایم پیشت و حرف بزنم . بعد از دیدن عکسها به سمت سالن اجتماعات که در طبقه ی دوم بود رفتیم و نشستیم و آقایی به اسم آقای ه آمد و برایمان از عکاسی گفت و تو هم پیشش نشسته بودی و من درست مشرف بودم به تو . بعد از چندی آقای ر هم که دوستت بود آمد داخل و بعد از مدتی دیدم دارد نگاهم میکند که بهش سلام کنم و من مجبور شدم با سر به آقای ر که آن طرف میزها نشسته بود سلام کنم و تو را دیدم که یکباره نگاهم کردی و حواست بود به این سلام و احوال پرسی کردنمان و بعد لبخندی زدی و باز همه حواسمان جمع حرفهای آقای ه شد . بعد برایمان آبمیوه و شیرین عسل آوردند و تو مدتی بیرون رفتی و برگشتی و بعد از چندی حرف زدن گفتی برویم پایین تا آقای ه روی عکسهای نمایشگاه نقد و بررسی کند و همه رفتیم پایین و من عقب ایستادم و بقیه جلو ایستادند و آقای ه هم روی عکسها حرف میزد بعد تو آمدی و چندی در یک فاصله ی نسبتا کم پیش هم ایستادیم ولی چون باز حرفی نداشتم با تو بزنم تو باز رفتی آن طرف گالری و بعد دخترهایی که آنجا عکاس بودند و هی رفت و آمد داشتن در ارشاد دورت را گرفتند و با تو حرف زدند و تو با آنها حرف زدی و من از دور فقط نگاهت کردم و با خودم گفتم چه قدر خوب است که آدمها بتوانند حرف مشترکی پیدا کنند برای گفتن و بعد از چندی باز خودم را با عکسها مشغول کردم ولی از این که در بین این همه جمعیت تنها هستم یکهو دلم گرفت سر چرخاندم و دیدم که تو داری با دوستت آقای ر حرف میزدنی جلو رفتم و ازت خداحافظي كردم و تو گفتی بعدازظهر ساعت 5 همايشتان شروع ميشود و من گنگ تر از همیشه لبخند زدم و گفتم که می آیم و بعد از تو و ر خداحافظي كردم و به سمت در خروجي رفتم و بعد توي راه داشتم فكر كردم كه اين روزها نميدانم خوبم يا خوب نيستم فقط ميدانم سر شده ام درست مثل آمپول بی حسی دندانپزشکی. من بی حس شده ام و نمیدانم واقعا این روزها که میبینمت چه احساسی دارم . این روزها یک فضاي مبهم را دارم درک میکنم یک حبابی که پر از سکوت شده است و من در این حباب گیر کرده ام و هی میترسم نکند یکباره این حباب بترکد و همه چی اصلا یک چیز دیگری باشد . الان نشسته ام و بی هدف آبمیوه و شیرین عسلی که در ارشاد گرفتم را میخورم و دارم فکر میکنم چرا دیگر حرفی نمیتوانم با تو داشته باشم ... يادداشت های یواشکی...
ما را در سایت يادداشت های یواشکی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 4 تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 7:19