امروز ساعت 10 صبح جمعه به ارشاد رسيدم . خيابانها خلوت و ساکت بودند ، خواب آلود به سمت در ورودی سالن رفتم . وقتی وارد سالن انتظار شدم . تو را ديدم كه لباسهايت را درست با رنگ چشمهایت ست کرده بودی و داشتی با یکی حرف میزدی . سلام و احوال پرسی کردم و رفتم داخل سالن اصلی و سلانه سلانه به سمت صندلی ها رفتم و نشستم روی صندلی های ردیف دوم . هنوز کسی نیامده بود . یکی دو نفر تک و توک از بچه های انجمن را میشد دید . تا ساعت 10:30 دقیقه روی صندلی نشستم و به آهنگهای شجریان که توی سالن پخش میشد گوش دادم و منتظر بودم كه مراسم شروع شود . تو را نميديدم . معلوم نبود كجا بودي . حوصله نداشتم بيايم و اين ور و آنور را بگردم تا اگر کاری داری برایت انجام بدهم . این روزها نشسته ام ببینم چه میکنی . ببینم اگر دلسوزی مثل من را نداشته باشي چه میکنی ، دیگر اين روزها هيجان سالهاي قبل را ندارم كه هي بیایم پیشت و بهت کمک کنم و تو هم آدم چند سال قبل نیستی و این گذشت زمان همه چیز را عوض كرده است شايد همه چیز کرخت تر شده است. بعد از مدتی مراسم با پخش فیلم شروع شد و کم کم فیلم ها را دیدیم . تو هنوز معلوم نبود کجا نشسته ای . شاید هم ردیفهای آخر نشسته باشی نمیدانم ولی بعد از پخش سه یا چهار فیلم دیدم آمدی در ردیف صندلیهایی که من نشستم نشستی . من ابتدای ردیف صندلیها و تو آخر صندلی ها و هجوم 8 یا 9 صندلی بینمان یعنی فاصله دیگر . در خلال فیلم چند بار باز پارازیت صدا آمد و باز یکی از فیلمهایی که قرار بود پخش شوند صدایش قطع شد و س رفت تا ببیند چه شده و هر کاری کرد درست نشد که نشد بعد یک مستند از تو را پخش کردند و بعد باز یک فیلم تکراری که چند دقیقه قبل پخش شده بودند را گذاشتند و بعد مراسم را تمام کردند و بعد نورهای سالن روشن شد تو همان جور که بلند شده بودی در ردیف صندلی ها ایستادی و من نگاهت کردم و بهت لبخند زدم و تو هم بهم لبخند زدی و بعد رو به بقیه آدمها کردی و ازشان معذرت خواهی کردی به خاطر بی هماهنگی و مشکلات فنی و بعد قرار بعدازظهر كه اختتاميه همايش بود را اعلام کردی و رسما برنامه ی امروز صبح را تمام کردی . بعد من س را دیدم که دلخور و شاکی بود به خاطر پخش نشدن بعضي فیلمها و هي گلایه میکرد از مشکلات برقی و ارتباطی ارشاد . امروز ع هم آمده بود. خیلی وقت بود ندیده بودمش . با ذوق باهاش سلام و احوال پرسی کردم و بعد من و س و ع با هم از سالن بیرون آمدیم بعد تو را دیدم که با چند نفر داشتی خداحافظي ميكردي و كمي دلخور و عصبي بودي براي اين بي نظمي ها. با س و ع كمي توي سالن انتظار حرف زديم و خنديدم. ساعت طرفاي 12:30 دقيقه ظهر بود . من به سمت تو آمدم كه با چند دختر پیش نمایشگاه عکس داشتی حرف میزدی ، با تو خداحافظي كردم و تو باز با لبخند ولي كمي خسته تر از این روزها با من خداحافظي كردي و بعد به سمت پسرها رفتم و ازشان خداحافظي كردم و از در سالن ارشاد بيرون آمدم .
امروز هم گذشت . بی هیچ حس خوبی ، به هر حال بعدازظهر مراسم اختتاميه هستش ،اميدوارم كه باز مشكل فني براي برگذاری مراسم به وجود نیاید و همه چیز خوب پیش برود . يادداشت های یواشکی...
ما را در سایت يادداشت های یواشکی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 3 تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 4:01