امروز صبح که داشتم میرفتم مدرسه برای
اولین روز کاری ام دل توی دلم نبود . همش با خودم میگفتم چه کار باید بکنم و چه کار نباید انجام بدهم . وقتی داخل مدرسه شدم بچه ها سر صف صبحگاهی بودند و من چه قدر نفرت دارم از این گذشته ای که همه ی ما در آن سهمی داشته ایم . بعد از مراسم صبحگاهی خانم ی که مربی پرورشی بچه های مدرسه بود مرا به کلاسی برد که جمعا 20 نفر شاگرد داشت و بعد از معرفی من به بچه ها ما را تنها گذاشت و رفت و من حرف زدم و خودم را معرفی کردم و از نحوه ی کار تاتر و نمایشنامه خوانی و این چیزها گفتم و بعضي بچه ها اصلا راغب به همکاری نبودند و این کار را دوست نداشتند ولی به هر حال شروع کردیم به خواندن نمایشنامه هایی که نوشته بودم تا لحن صدایشان را شناسایی کنم ابتدا بچه ها موضوع نمايشنامه ها را به خاطر وجود شخصيتهاي حيوان در كار دوست نداشتند و گله و شکایت کردند ولی بعد از کلاس همه ی آنها با نقشها کنار آمدند و دوستشان داشتند و حتی سر انتخاب نقشها دعوا انداخته بودند . بعد کلاس رفتم پیش خانم پرورشی و او گفت چند تا از بچه ها آمده اند و گلایه کرده اند از موضوع نمايشنامه و من شوكه شدم و خانم پرورشی گفت که سعی کنم موضوعش را كمي تغيير دهم و من وامانده ام چه کار باید بکنم . امروز برای اولین بار فهمیدم چه قدر مسئولیت سخت است چه قدر بزرگ شدن حوصله میخواهد و من واقعا نمیدانم از این تجربه ی کاری سر بلند بیرون می آیم یا نه !!!! يادداشت های یواشکی...