یک تصمیم برای خوشحالی

خرید بک لینک
قبول کردم بروم ب . امروز که با مامان حرف زدم نا خودآگاه زدم زیر گریه و هی از چیزهایی گفتم که دلم را اذیت میکرد ولی هنوز از تو چیزی به او نگفتم . این چیزها گفتن ندارد . بالاخره تصمیم گرفتم بعد از 6 ماه که توی تهران طاقت آوردم برگردم! دیگر بسم بود این همه تنها. 6 ماه از صبح تا 12 شب تنها باشی و روزهایت را به غذا درست کردن و خیابون گردی و تلاش برای رسیدن به آرزوهات هدر بدهی و نشود واقعا خسته میشوی . مخصوصا من که آدم تنهایی نیستم . اون هم که هیچ وقت نبوده و نیست همه حرف ما با یک سلام و خداحافظي تمام ميشود . مامان با گریه گفت برگرد ب . مگر زندگی چقدر ارزش دارد که افسردگی بگیری و من با گریه گفتم باشد بر میگردم . خ عزیزم گفت بیا با هم میرویم مسافرت و تفریح و اصلا گفت بروم کلاس های فیلمنامه نویسی تو ثبت نام كنم . آخر خ از توميداند و من با خنده ي پر از گریه گفتم باشد . تمام ظهر را مشغول وسايلم شدم كه فردا با اون بيايم ب . حالا سوار مترو شدم كه بروم تجريش براي خ عزيزم خريد و بعد بروم سر كلاس داستان نويسي . اين شهر همان شهري نبود كه من ميخواستم . شهري پر از دروغ ، شهری پر از حرفهای مفت و الکی، شهری پر از غمهای متورم شده و نقابهای سیمانی . شهری شلوغ و بی رحم . نه ... تهران شهر خوبی برای شاعران نیست اینجا آدم خالی میشود از همه ی زندگی های دسته دوم . فردا دارم میروم ب . امیدوارم ب جای خوبی باشد . جایی پر از خنده های الکی و خوب جایی پر از اتفاقهای قشنگ پر از امیدهای جوانی .

يادداشت های یواشکی...

ما را در سایت يادداشت های یواشکی دنبال می‌کنید

برچسب: تصمیم برای یک زندگی هدفدار,تصمیم یک نوجوان ایرانی برای آینده, نویسنده: بازدید: 3 تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 6:49

صفحه بندی