
یکی از مشکلات سرماخوردگی این است که ترموستات دمایی بدن آدمی دچار اختلال میشود و انسان نمیداند آیا هوا گرم است یا سرد و هر چه دو دو تا چهار تا میکنی به هیچ نتیجه ای نمیرسی و ناچار برای بیرون رفتن تا چهارخیابان آن طرفتر یک لباسی به ضخامت يك پتو به تن خسته ات میپوشی تا خدایی نکرده باد به تو نزند و تو هن هن کنان زیر خروارها لباس پا به عصره ی گیتی میگذاری و در کمال ناباوری میبینی که آدم ها با یک تکه لباس نازک حریر گونه خوشحال در حال جولان دادن در سطح خیابان هستند و تو تازه شصتت خبر دار میشود که ای دل...
ادامه مطلب
یک مشکل اساسی در جامعه ی شهرستانیزم این است که به یک معلم پرورشی که فکر نکنم تا به حال یک کتاب درست و حسابی خواهنده باشد بفهمانی که مرغ همسایه غاز نیست..... پینوشت : راستی شما میدانید که چرا آدما به جای توجه به توانایی افراد به موقعیتشان نگاه میکنند ?! xa0...
ادامه مطلب
این چند روز خیلی حرفها بود که میخواستم بزنم ولی نمیدانم چرا دستم به نوشتن نمیرفت . میخواستم از خانه ی جدیدی که قرار است برویم زندگی کنیم و من چه قدر الکی خوشحالم که پیش محل کار تو هستم از تو که به تهران رفته ای و من وقتی برای دیدنت آمدم و نبودی فهمیدم . از فیلم فروشنده که رفتم دیدمش و کلی حال کردم از فیلمش از نمایشنامه های کودک و نوجوانم که قرار است چند روز دیگر با مدرسه قرار داد ببندم و کلی دلم شور میزند از اولین کار حرفه ایم از گروه پ که از خ برگشتند و جایزه نگرفتند و با اینکه بد است ولی من کل...
ادامه مطلب
این روزها حالم هم خوب است و هم خوب نیست. خوب است به خاطر تمام اتفاقاتی که افتاده است . به خاطر تو که هستی به خاطر کار تاتری که بهم پیشنهاد داده اند و تو برایم آرزوی موفقیت کرده ای به خاطر دوستانی که دارم و حواسشان به من هست به خاطر آقای م که فکر میکنم پسر خوبیست و میشود با او مراوده داشت و همکاری کرد به خاطر کلاسهایی که قرار است در ارشاد تشکیل شود و میدانم روزگار خوبی خواهد بود فقط امیدوارم باز از بین شاگردهایت دوست دختر انتخاب نکنی که باز انتظارم از تو پایین تر می آید با اینکه هنوز حواسم را آن ...
ادامه مطلب
امروز جشن سینمایی برگزار کرده بودی و آمدم دیدمت . با اینکه همه چیز اولش قاطی پاتی بود ، با اینکه اولش صدا قطع شد و همه اولش هول بودند ولی خوب بود، خوب بود ، چون تو بودی و من جز تو چیزی ندیدم و این یعنی همه چیز خوب بود و این یعنی این روزها خوشحالم . بی دلیل ، بی دلیل، بی دلیل . همین که دوستت دارم و میدانم که تو چیزهایی میدانی همین برای من بس است . حالا چه فرق میکند تو کسی دیگر را دوست داشته باشی و جاذبه ات به دخترهای کمر باریک و چشم سیاه و مو پریشون باشد . همین که من دوستت دارم برای این روزهای من...
ادامه مطلب
امروز با آقاي م توي ارشاد قرار گذاشتم که برم نمایشنامه های کودک را بهش بدهم . زودتر از خانه بیرون زدم و رفتم فایلهای نمایشنامه را پرینت بگیرم بعد رفتم کتابخانه ی ارشاد و آنجا عضو شدم تا بتوانم كتاب از آنجا بياورم ، كتاب وداع با اسلحه ي همينگوی را گرفتم. درب ورودی بین کتابخانه تا راهروی دفتر تو باز بود. از راهرو عبور کردم نگاهی اجمالی در دفترت انداختم که اگر بودی سلام و علیک مختصری کنم و بعد بروم پایین پیش آقای م ولی ا نشسته بود پشت میزت . فهمیدم تو در اتاق روبه رويی نشسته ای و داری با چند نفر حر...
ادامه مطلب