يادداشت های یواشکی

متن مرتبط با «رفتن به» در سایت يادداشت های یواشکی نوشته شده است

یک عشق عادی به چه درد می خورد ?

  • نیلوبلاگ

    همه چیز پوچ خواهد شد، حتی عشق. شاید هم تقصیر من است. من قادر نیستم یک زندگی معمولی داشته باشم؛ قادر نیستم به یک عشق معمولی قناعت کنم. یک عشق عادی به چه درد می خورد؟ خیابان مملوء از آن است. کافی است سرت را برگردانی. یک نفر از این جمعیت به آن چه من فکر می کنم، فکر نمی کند. به آسانی به زندگی خود ادامه می دهند، روز به روز. هرگز از خود سوال نمی کنند چرا وجود دارند؟ معنی کارهای خود را درک نمی کنند.xa0خود همین جمعیت است که خواستار این قوانین است و خودش اول از همه میخواهد از زیر آن شانه خالی کند ، با پر...

    ادامه مطلب
  • توصیه ای به سبک آلبر کامو

  • نیلوبلاگ

    باور کن چیزی به نام رنج عظیم، تاسف عظیم و یا خاطره ی عظیم وجود ندارد، همه چیز فراموش می شود، حتی یک عشق بزرگ.این همان چیزی ست که زندگی را تاسف بار و در عین حال شگفت انگیز کرده است. آلبر کامو xa0 پینوشت: بعضی حرفها از بعضي نويسندگان و شاعران مرا به شدت غمگین و در عین حال متعجب میکند که چه قدر احساسات آدمها میتوانند شبیه هم باشند که چه قدر خوب بعضي آدمها حرف دل هم را میزنند و این یعنی دنیایی پر از اتفاقهای عجیب و غریب .xa0 تا میتوانید کتاب بخوانید این روزها تنها چیزی که ارثيه ي پدری هیچ کس نیست ک...

    ادامه مطلب
  • همسایه ی دیوار به دیوار

  • نیلوبلاگ

    این روزها دارد اتفاق های جالبی میافتدxa0 فکر کنم بعد از این روزها بشوم همسایه ی محل کارتxa0 این هم حکایت جالبی داردxa0 حالا بعدها بیشتر مینویسم از این همسایگی اگر اتفاق بیفتد ☺...

    ادامه مطلب
  • کاش خوابها واقعی بودن

  • نیلوبلاگ

    ديشب خواب تو را ديدم . ديدم جلويم نشسته اي در يك كافه ي شلوغ و من داشتم از لرزش دستهايم حرف ميزدم و از اينكه پیش تو نشسته ام میگفتم که تو ناخواد آگاه دستانم را گرفتی و گفتی حالا نمیلرزد و من ترسیده و شوکه شده به تو نگاه کردم و بعد خوشحال دستت را فشار دادم و به گریه افتادم و تو ناراحت شدی از اینکه مرا به گریه انداختی و گفتی باید یک چیزهایی انگار گفته شود و تو xa0حرف زدی و حرف زدی و حرف زدی و من خوشحال بودم و ذوق میکردم از اینکه دارم با تو از موضوعاتي حرف ميزنم كه ميخواهم اين روزها با تو بگویم کاش...

    ادامه مطلب
  • سکوت پنجشنبه ها

  • نیلوبلاگ

    امروز با آقای م که دیروز نیامد قرار گذاشتم . دیشب کلی عذرخواهی کرد و گفت که نتوانسته است و از این بهانه های مسخره پسرانه آورد ولی به هر حال امروز رفتم نوشته ها را بهش دادم چون بحث بحث پول و کار هستش . بیخیال و دل زده رفتم ارشاد آقای م نشسته بود روی پله های حیاط ارشاد و منتظرم بود رفتيم داخل و روي صندلي هاي انتظار سالن ارشاد نشستيم و متنها را بهش دادم و گفتم که بخواندش و کمی در مورد کار حرف زدیم و قرار شد شنبه برویم مدرسه ی ف تا در مورد اجرا در آنجا با مدیرش حرف بزنیم . جالب بود برایم پسری به جوا...

    ادامه مطلب
  • رفتن

  • نیلوبلاگ

    توي اتوبوس هستم و الان كه فكر ميكنم ميبينم قلبم آرومه . نميدونم چی باید گفت ولی الان حالم خوبه . نمیدونم ب چقدر حالم رو خوب میکنه ولی میدونم از تهران بهتر خواهد بود . گاهی اوقات بعضي چیزها ارزشش را ندارد . همین .xa0...

    ادامه مطلب
  • لاشخورهایی به نام استاد

  • نیلوبلاگ

    الان نشسته ام توی کلاسی که محل دفاع بچه های ارشد هستش با ن و پ نشستیم توی کلاس . پ بعد این پسره که الان دارد حرف میزند راجع به طرحش ، طرحی که فکر کنم خودش هم ازش چیزی نمیداند و فقط دارد حرف میزند بدون اینکه بفهمد چی دارد میگوید. استاد بدون در نظر گرفتن اینکه این دانشجوی بدبخت چه میگوید ،داره میوه هایی که به صورت مهمانی های عیانی چیده شده میل میکند و اصلا فکر نکنم حرفهای پسر را بفهمد. دارم نگاه میکنم به استاد . استاد چشمهایش میدود روی میز پر از خوراکی و از دور نشانه گیری میکندکه بعد از خوردن موز ...

    ادامه مطلب