
پاییز که فقط برگهای زرد و مدرسه نیست. عاشقانههای تمام شده هم همه درد این فصل نیستند. چه کنم چه کنم صبح برای پوشیدن یا نپوشیدن بالاپوش هم درد پاییز نیست. درد فقط توی رگ پاییز است. مسیری که نه بالا میرود و نه پایین. نه میشود فهمیدش و نه میشود ساده گذشت. راستش توی پاییز باید یک سره نوشت. از آدمهایی که ساده از کنارت میگذرند و منطق و احساسشان را باید در کسری از ثانیه به جمله بنشانی و بخت اگر یارشان باشد بروند توی داستانی! پاییز فقط برای نوشتن است؛ آن هم نه از دلتنگی؛ نوشتن از بودنها! امیرپروسنان پینو...
ادامه مطلب
آدم ها یک جایی از زندگیشان گاو میشوند نه مثل داستان عزاداران بيل ساعدی نه مثل فيلم گاو مهرجویی و نه مثل فيلم فروشنده اصغر فرهادیآدمها يك جايي از زندگیشان مجبورن که گاو شوند . باید سرشان را پایین بیندازند و به زندگیشان مشغول شوند بدون اینکه از کسی بپرسند خب بعدش چی ? خب فردا چه چیزی قرار است به سر آدم بیاید ?!. اصلا گاهی اوقات آدم به جایی از زندگی میرسد که هیچ کاری از دستش برنمی آید و باید سرش را عین گاو بیندازد پایین و مشغول خوردن باقیمانده ی زندگی نه چندان درست و حسابی الانش شود و حرفی نزند و ف...
ادامه مطلب
ساعت 6:30 دقيقه شده است و تو تازه مصاحبه ات با آدمهايي كه آمده بودند تمام شد و برگشتی توی اتاقت . همه رفته بودند . خانم همکارت هم وسایلش را جمع کرد و رفت و من و تو تنها شدیم و من از نمایشنامه ام گفتم و تو چون سرت این روزها خیلی شلوغ است فراموش کرده بودی بخوانیش و من طرح داستان را برایت گفتم و تو گفتی برای دهه فجر این نمایشها ابتدایی است و کمدی نیست و هی حرف زدی و هی با هم خندیدیم و حرف زدیم در مورد طرحهای مختلف نمایشنامه و من خوشحال بودم که امروز تنهای تنها برای من بودی برای خود خود من و این که ...
ادامه مطلب
اینکه چیزی برایت مهم نباشد خیلی خوب است این روزها حالم خوب است که برایم مهم نیست مردم چه میگویند ، مهم نیست هر کسی چه رفتاری دارد و هر کسی چه حرفی میزند. این روزها برایم مهم نیست که آدمها چه میگویند و چه خواهند گفت ، برایم دیگر مهم نیست که کسی حرفهایم را بخواهد گوش کند یا نه ، حتی اصلا مهم نیست که کسی بخواهد نادیده ام بگیرد یا بخواهد خیلی تحویلم بگیرد . این روزها هیچ چیز برایم مهم نیستاصلا خوب است که آدم برایش هیچ چیز مهم نباشد ، حتی مهم نباشد که کسی دوستش دارد یا نه حتی مهم نباشد که ماندن در ای...
ادامه مطلب
بعد از یک شبانه روز دیشب تصمیم گرفتم که توی اینستگرامم عکست را بگذارم و بهت تبریک بگویم برای راه یابی فیلمت به جشنواره . تو آمدی و زیر پستم ازم تشکر کردی و من مثل تمام وقتهايي كه سرد جوابت را داده ام كه فكر خاصي نكني جواب دادم و باز بعد از يك روز كه گذشته است نمیدانم کار درستی کرده ام یا نه ولی امشب مانده ام چه عواقبی خواهد داشت این پست من . امشب م دوست دختر قبلی ات بهم توی تلگرام پیام داد و گفت که یکدیگر را ببینیم و من بهش پیام دادم که حتما و حالا قرار است او خبر کند که توی ب ببینمش . برایم جال...
ادامه مطلب
دیروز رفتم برایت یک کاکتوس قشنگ کوچک خریدم ، باید یه چیزی برایت میخریدم، انتصابت به اون پست جای هدیه دادن هم داشت ، خب دیگر بقیه شیرینی میخرن و من گل، امروز بهت گفتم می آیم و در کلاسهایت شرکت میکنم تو بدون حرفی گفتی باشد و من از ذوق چشمهایم برق زد . خوشحالم که هستی ، خوشحالم که خدا تو را توی ب پاگیر کرده است برای من ، باید تو باشی در این روزها، باید تو باشی و من با حظور تو آرام شوم از تماميت بدي روزگاری که روزگار نیست ، عشق نجات دهنده است و تو نجاتم میدهی از تمام درد و رنجی که دارم تحمل میکنم ، ...
ادامه مطلب
الان نشسته ام توی کلاسی که محل دفاع بچه های ارشد هستش با ن و پ نشستیم توی کلاس . پ بعد این پسره که الان دارد حرف میزند راجع به طرحش ، طرحی که فکر کنم خودش هم ازش چیزی نمیداند و فقط دارد حرف میزند بدون اینکه بفهمد چی دارد میگوید. استاد بدون در نظر گرفتن اینکه این دانشجوی بدبخت چه میگوید ،داره میوه هایی که به صورت مهمانی های عیانی چیده شده میل میکند و اصلا فکر نکنم حرفهای پسر را بفهمد. دارم نگاه میکنم به استاد . استاد چشمهایش میدود روی میز پر از خوراکی و از دور نشانه گیری میکندکه بعد از خوردن موز ...
ادامه مطلب