
این روزها یک حس مبهم دارم یک بی حسی موضعي درست مثل آمپول های بی حسی که دکتر دندان پزشکی میزند . گنگ در خیابانها راه میروم و گنگ به عابران نگاه میکنم ، گنگ با دوستان میخندم و گنگ با همه صحبت میکنم .به رد نگاه غریب و آشنا چشم دوخته ام انگار رفتار همه درست مثل اسلوموشن شده اند نحوه ي رفتارها ، نحوه ي لبخندها، نحوه ي نگاه ها . این حس نمیدانم چیست، شاید این روزها دوست دارم همه چی کند پیش برود ، آرام و آرام همانند نسیمی خوش که پیش میرود ، این روزها خیلی چیزها را در ذهنم حک میکنم ، نمیدانم کجا و کی به ...
ادامه مطلب
همه چیز پوچ خواهد شد، حتی عشق. شاید هم تقصیر من است. من قادر نیستم یک زندگی معمولی داشته باشم؛ قادر نیستم به یک عشق معمولی قناعت کنم. یک عشق عادی به چه درد می خورد؟ خیابان مملوء از آن است. کافی است سرت را برگردانی. یک نفر از این جمعیت به آن چه من فکر می کنم، فکر نمی کند. به آسانی به زندگی خود ادامه می دهند، روز به روز. هرگز از خود سوال نمی کنند چرا وجود دارند؟ معنی کارهای خود را درک نمی کنند.xa0خود همین جمعیت است که خواستار این قوانین است و خودش اول از همه میخواهد از زیر آن شانه خالی کند ، با پر...
ادامه مطلب
امشب که توی خیابان های شلوغ درست وقتی پشت چراغ قرمز یکی از چهارراه های شهر توی ماشین نشسته بودم، یک سوال مرا باز به فکر فرو برد یک سوال که ماه هاست دارم از خودم میپرسمش ولی جوابی برای آن ندارم . که زندگی در شهری کوچک بهتر است یا شهری بزرگ??? شاید اولش جواب سوال راحت به نظر برسد ولي وقتي فکر میکنی به مشکلاتی که در هر دو تای آنجا دارند میفهمی که جواب آنقدرها هم راحت نیست .. من با تمام سختی هایی که هم در شهر کوچک هم در شهر بزرگ دیده ام با خودم میگویم زندگی ارزش غصه خوردن را ندارد واقعا زندگی اینقدر...
ادامه مطلب
خیلی وقتها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبرو شدم.چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود.امتحانی که در آن، نادانسته های یک کودک بی دفاع، مورد قضاوت دانسته های معلم قرار می گرفت.امتحانی که در آن با غلط هایم قضاوت می شدم نه با درست هایم.اگر دهها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آنها می گذشت اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خودکار قرمز جوری خط می کشید که درست هایم رنگ می باخت. جوری که در برگه امتحانم آنچه خود نمایی می کرد غلط هایم بود.دیگر برای خودم هم ع...
ادامه مطلب
xa0 یه همكار خوب از نون شب هم واجب تره...
ادامه مطلب
امروز با خ عزيزم رفتيم ارشاد . خ ميخواست بره سر كلاسهاي خوشنويسيش و من هم ميخواستم بيايم سري به تو بزنم تا در مورد كلاسهاي فيلمسازي ازت سوال بپرسم . وقتی رسیدم اتاقت دیدم ا نشسته است سر جای تو . یک لحظه فكر كردم هنوز از تهران نيامده اي ولي وقتي از او سراغ تو را گرفتم ا گفت که یک سری رفته ای بیرون و برمیگردی . نشستم روی صندلی و منتظرت ماندم كه بيايي ولي يك ساعت است كه نشستم و نيامدي . در اين زمان نشستم و به حرفهاي آدمهايي كه من به اسم نميشناسمشان ولي زياد ديده بودم در دفترت گوش دادم و بعد خودم را...
ادامه مطلب
چند وقتیست که دکتر دوباره برای قلب شکسته ام دیازپام وxa0پروپرانولول تجویز کرده است و نمیداند اگر تمام این قرصها را هر روز هم به وقت بخورم باز نمیتواند جلوی دردی که در قفسه ی سینه ام مرا آزار میدهد را دوا کند . این درد فقط و فقط با حرف آرام میشود با یک لبخند از روی مهر با نگاهی که تو را سرد نکند . کاش میدانستی که هیچ یک از دکترهای قلب این دنیا نمیتوانند قلب درد یک زن را خوب کنند مگر اینکه تجویزشان برای قلب خسته شان کسی باشد که عشق را به آنها هدیه داده است و این روزها انگار تو کم یابترین دوای درما...
ادامه مطلب
قبول کردم بروم ب . امروز که با مامان حرف زدم نا خودآگاه زدم زیر گریه و هی از چیزهایی گفتم که دلم را اذیت میکرد ولی هنوز از تو چیزی به او نگفتم . این چیزها گفتن ندارد . بالاخره تصمیم گرفتم بعد از 6 ماه که توی تهران طاقت آوردم برگردم! دیگر بسم بود این همه تنها. 6 ماه از صبح تا 12 شب تنها باشی و روزهایت را به غذا درست کردن و خیابون گردی و تلاش برای رسیدن به آرزوهات هدر بدهی و نشود واقعا خسته میشوی . مخصوصا من که آدم تنهایی نیستم . اون هم که هیچ وقت نبوده و نیست همه حرف ما با یک سلام و خداحافظي تمام...
ادامه مطلب
امروز با آقاي م توي ارشاد قرار گذاشتم که برم نمایشنامه های کودک را بهش بدهم . زودتر از خانه بیرون زدم و رفتم فایلهای نمایشنامه را پرینت بگیرم بعد رفتم کتابخانه ی ارشاد و آنجا عضو شدم تا بتوانم كتاب از آنجا بياورم ، كتاب وداع با اسلحه ي همينگوی را گرفتم. درب ورودی بین کتابخانه تا راهروی دفتر تو باز بود. از راهرو عبور کردم نگاهی اجمالی در دفترت انداختم که اگر بودی سلام و علیک مختصری کنم و بعد بروم پایین پیش آقای م ولی ا نشسته بود پشت میزت . فهمیدم تو در اتاق روبه رويی نشسته ای و داری با چند نفر حر...
ادامه مطلب