
باور کن چیزی به نام رنج عظیم، تاسف عظیم و یا خاطره ی عظیم وجود ندارد، همه چیز فراموش می شود، حتی یک عشق بزرگ.این همان چیزی ست که زندگی را تاسف بار و در عین حال شگفت انگیز کرده است. آلبر کامو xa0 پینوشت: بعضی حرفها از بعضي نويسندگان و شاعران مرا به شدت غمگین و در عین حال متعجب میکند که چه قدر احساسات آدمها میتوانند شبیه هم باشند که چه قدر خوب بعضي آدمها حرف دل هم را میزنند و این یعنی دنیایی پر از اتفاقهای عجیب و غریب .xa0 تا میتوانید کتاب بخوانید این روزها تنها چیزی که ارثيه ي پدری هیچ کس نیست ک...
ادامه مطلب
در فصل بارش سنگ همچو آینه بمان پینوشت : این شعر تنها شعریست که همچنان با خود زمزمه میکنیم و پایبند به این توصیه ی ادیبانه هستیم...
ادامه مطلب
xa0 یه همكار خوب از نون شب هم واجب تره...
ادامه مطلب
ساعت 6:30 دقيقه شده است و تو تازه مصاحبه ات با آدمهايي كه آمده بودند تمام شد و برگشتی توی اتاقت . همه رفته بودند . خانم همکارت هم وسایلش را جمع کرد و رفت و من و تو تنها شدیم و من از نمایشنامه ام گفتم و تو چون سرت این روزها خیلی شلوغ است فراموش کرده بودی بخوانیش و من طرح داستان را برایت گفتم و تو گفتی برای دهه فجر این نمایشها ابتدایی است و کمدی نیست و هی حرف زدی و هی با هم خندیدیم و حرف زدیم در مورد طرحهای مختلف نمایشنامه و من خوشحال بودم که امروز تنهای تنها برای من بودی برای خود خود من و این که ...
ادامه مطلب
,چه کسی اهمیت میده تو الان درست کجا نشستی و داری چی کار میکنی یا اینکه داری توی ذهنت به چی فکر میکنی چه کسی اهمیت میده تو بخوای فقط با یکی حرف بزنی ولی کسی نیست آره واقعا چه کسی اهمیت میده تو چقدر غم و غصه داری و نمیتونی زیر این هوار زندگی قد الم کنی نه آدما خیلی وقته به هیچی اهمیت نمیدن اما فکر که کنی میفهمی به یه چیزایی اهمیت میدن آدما اهمیت میدن ببین تو کدوم خونه ی بالای شهر زندگی میکنییا چه ماشینی زیر پاته اونا اهمیت میدن بهت وقتی بفهمن یه کاری بلدی که بقیه بلد نیستن آره آدما اهمیت میدن ببین...
ادامه مطلب
امروز ساعت 10 صبح جمعه به ارشاد رسيدم . خيابانها خلوت و ساکت بودند ، خواب آلود به سمت در ورودی سالن رفتم . وقتی وارد سالن انتظار شدم . تو را ديدم كه لباسهايت را درست با رنگ چشمهایت ست کرده بودی و داشتی با یکی حرف میزدی . سلام و احوال پرسی کردم و رفتم داخل سالن اصلی و سلانه سلانه به سمت صندلی ها رفتم و نشستم روی صندلی های ردیف دوم . هنوز کسی نیامده بود . یکی دو نفر تک و توک از بچه های انجمن را میشد دید . تا ساعت 10:30 دقیقه روی صندلی نشستم و به آهنگهای شجریان که توی سالن پخش میشد گوش دادم و منتظر...
ادامه مطلب
امروز ساعت 5 رسیدم ارشاد . رفتم توی سالن انتظار و كسي نبود . در سالن اصلي باز بود رفتم داخل كه بنشينم روي يكي از صندلي ها . نشسته ام روي رديف دوم و سمت چپ صندلی ها و با خودم فکر میکردم که تو الان کجایی . هیچ آشنایی را پیدا نکردم و ناگزیر نشستم و آهنگ بی کلامی که در سالن پخش میشد را گوش دادم. کم کم سالن داشت شلوغ میشد . ا در پشت صحنه بود و هی می آمد و میرفت . س و ع هم از دور چند باری دیدم که هی می آمدند و میرفتند ولی باز از تو خبری نبود . کم کم سالن شلوغ شده بود بعد دیدم تو و رئیس ارشاد با هم از ...
ادامه مطلب
امروز از صبح خیلی زود بیدار شدم و نشستم پای نمایشنامه ی کودک و بالاخره تمامش کردم و فقط چند شعر باید برایش جور کنم تا کامل شود بعد نشستم صبحانه خوردم و خودم را آماده میکردم برای ساعت 10 که بیایم همایش فیلم و عکس ارشاد . که ساعت 9:30 دقیقه آقای ا بهم اس ام اس زد که امروز تنها فرصت مسابقه ی قصه گویی هست و من مانده بودم چه کار باید بکنم هول هولکی لباس پوشیم و به سمت کانون پرورش فکری رفتم و بعد آقای ا را دیدم و گفت شاید هفته ی اول مهر بچه ای نیاید برای قصه گویی و من باید امروز قصه ام را بخوانم و من ...
ادامه مطلب
امروز بعدازظهر رفتم آموزشگاه پ تا ببینم چه میکنند و کارهای بخش صدا را آماده سازی کنم . امروز م هم بهم پیام داد و گفت بیاییم همدیگر را ببینیم و من با او قرار گذاشتم تا ببینم چه میگوید و از تو چیزی دارد بگوید یا نه . ساعت 6:30 دقیقه بعدازظهر شده است . به آقای خ میگویم که فردا دیر می آیم . آخر میخواهم بیایم همایش فیلم و عکس تو در ارشاد ولی اولش به خ نمیگویم چون میدانم داغ میکند ولی او از من داناتر است و میداند که منظور من چیست و میگوید نه و باید فردا از 2 تا 8 بعداظهر بروم پ و من شاکی ميشوم . آخر س...
ادامه مطلب
توي اتوبوس هستم و الان كه فكر ميكنم ميبينم قلبم آرومه . نميدونم چی باید گفت ولی الان حالم خوبه . نمیدونم ب چقدر حالم رو خوب میکنه ولی میدونم از تهران بهتر خواهد بود . گاهی اوقات بعضي چیزها ارزشش را ندارد . همین .xa0...
ادامه مطلب
امروز با آقاي م توي ارشاد قرار گذاشتم که برم نمایشنامه های کودک را بهش بدهم . زودتر از خانه بیرون زدم و رفتم فایلهای نمایشنامه را پرینت بگیرم بعد رفتم کتابخانه ی ارشاد و آنجا عضو شدم تا بتوانم كتاب از آنجا بياورم ، كتاب وداع با اسلحه ي همينگوی را گرفتم. درب ورودی بین کتابخانه تا راهروی دفتر تو باز بود. از راهرو عبور کردم نگاهی اجمالی در دفترت انداختم که اگر بودی سلام و علیک مختصری کنم و بعد بروم پایین پیش آقای م ولی ا نشسته بود پشت میزت . فهمیدم تو در اتاق روبه رويی نشسته ای و داری با چند نفر حر...
ادامه مطلب