انتظار زن ها را ميكشد - تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 2:15
انتظار انتظار انتظار انتظار زنها را ميكشد در هيچ برهه از زمان زنها را به انتظار سلاخي نكنيد انتظار ريسمان سختي دارد كه گلوی ورم کرده ی زنان را زخمی میکند . اگر واقعا دنیا قرار نیست درست شود ،اگر پسر آنها قرار نیست از جنگ برگردد اگر عشق زنها قرار نیست به یقین تبدیل شود به زنها بگویید بی رحم نباشید زن...
گاو بودن یا گاو ماندن مسئله اين است ! - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 14:39
آدم ها یک جایی از زندگیشان گاو میشوند نه مثل داستان عزاداران بيل ساعدی نه مثل فيلم گاو مهرجویی و نه مثل فيلم فروشنده اصغر فرهادیآدمها يك جايي از زندگیشان مجبورن که گاو شوند . باید سرشان را پایین بیندازند و به زندگیشان مشغول شوند بدون اینکه از کسی بپرسند خب بعدش چی ? خب فردا چه چیزی قرار است به سر آد...
سلامی چو بوی خوش آشنایی - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 16:03
سلام اين يك شروع تازه برای یک تفکر تازه است . دوستانی که قبلا آمده اند و از این وبلاگ دیدن کرده اند شاید تعجب کنند که مطلبهای قبلی چه شدند !!!... خب گاهی اوقات بهتر است وبلاگها عمومیت داشته باشند و جامعیت آن توی چشم برود پس برای همین گفتن حرفهای خصوصی در این محفل را جایز ندانستم مطمعنا مطالب جدیدی ک...
سیگار بوی تو را گرفته است - تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 16:18
ساعت 6:30 دقيقه شده است و تو تازه مصاحبه ات با آدمهايي كه آمده بودند تمام شد و برگشتی توی اتاقت . همه رفته بودند . خانم همکارت هم وسایلش را جمع کرد و رفت و من و تو تنها شدیم و من از نمایشنامه ام گفتم و تو چون سرت این روزها خیلی شلوغ است فراموش کرده بودی بخوانیش و من طرح داستان را برایت گفتم و تو گفت...
دوست داشتن از یک جایی بیشتر نمیشود، عمیق میشود - تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 17:17
امروز با خ عزيزم رفتيم ارشاد . خ ميخواست بره سر كلاسهاي خوشنويسيش و من هم ميخواستم بيايم سري به تو بزنم تا در مورد كلاسهاي فيلمسازي ازت سوال بپرسم . وقتی رسیدم اتاقت دیدم ا نشسته است سر جای تو . یک لحظه فكر كردم هنوز از تهران نيامده اي ولي وقتي از او سراغ تو را گرفتم ا گفت که یک سری رفته ای بیرون و ...
اولین روز کاری - تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 17:16
امروز صبح که داشتم میرفتم مدرسه برای اولین روز کاری ام دل توی دلم نبود . همش با خودم میگفتم چه کار باید بکنم و چه کار نباید انجام بدهم . وقتی داخل مدرسه شدم بچه ها سر صف صبحگاهی بودند و من چه قدر نفرت دارم از این گذشته ای که همه ی ما در آن سهمی داشته ایم . بعد از مراسم صبحگاهی خانم ی که مربی پرورشی ...
اولین باران پاییز - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 17:15
امروز اولین باران پاییز شروع به باریدن گرفت و من دلم هری پایین ریخت امسال باران زودتر از سالهای پیش به دیدنمان آمده است . باران برای من پر از اتفاقهای جور واجور بوده است . میترسم ، میترسم از باران از باران های تندی که تو چترهایت را به دختران این شهر تعارف كرده ای . راستي امسال شاهد کدام مهربانیت میش...
این روزها - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 23:43
این چند روز خیلی حرفها بود که میخواستم بزنم ولی نمیدانم چرا دستم به نوشتن نمیرفت . میخواستم از خانه ی جدیدی که قرار است برویم زندگی کنیم و من چه قدر الکی خوشحالم که پیش محل کار تو هستم از تو که به تهران رفته ای و من وقتی برای دیدنت آمدم و نبودی فهمیدم . از فیلم فروشنده که رفتم دیدمش و کلی حال کردم ا...
تو روزی پرنده میشی - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 17:50
,چه کسی اهمیت میده تو الان درست کجا نشستی و داری چی کار میکنی یا اینکه داری توی ذهنت به چی فکر میکنی چه کسی اهمیت میده تو بخوای فقط با یکی حرف بزنی ولی کسی نیست آره واقعا چه کسی اهمیت میده تو چقدر غم و غصه داری و نمیتونی زیر این هوار زندگی قد الم کنی نه آدما خیلی وقته به هیچی اهمیت نمیدن اما فکر که ...
همسایه ی دیوار به دیوار - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 17:50
این روزها دارد اتفاق های جالبی میافتد فکر کنم بعد از این روزها بشوم همسایه ی محل کارت این هم حکایت جالبی دارد حالا بعدها بیشتر مینویسم از این همسایگی اگر اتفاق بیفتد ☺
بدترین بلای بودن چیست ? - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 4:01
بوکوفسکی میگوید تنهایی بدترین بلای بودن نیست ولی به نظر من تنهايي بدترین بلای بودن است . وقتی تنهایی بروی خیابان ها را قدم بزنی یا تنهایی بروی مغازه های مسخره شهر را نگاه کنی یا تنهایی بنشینی در یک همایش فیلم و عکس و ندانی چرا کسی نیست که با او حرف بزنی و فقط میتوانی از آهنگ پس زمینه ی کار لذت ببری،...
گزارش صبح روز سوم همایش فیلم و عکس و دیدن تو - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 4:01
امروز ساعت 10 صبح جمعه به ارشاد رسيدم . خيابانها خلوت و ساکت بودند ، خواب آلود به سمت در ورودی سالن رفتم . وقتی وارد سالن انتظار شدم . تو را ديدم كه لباسهايت را درست با رنگ چشمهایت ست کرده بودی و داشتی با یکی حرف میزدی . سلام و احوال پرسی کردم و رفتم داخل سالن اصلی و سلانه سلانه به سمت صندلی ها رفتم...
گزارش اختتامیه همایش فیلم و عکس و دیدن تو - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 4:01
امروز ساعت 5 رسیدم ارشاد . رفتم توی سالن انتظار و كسي نبود . در سالن اصلي باز بود رفتم داخل كه بنشينم روي يكي از صندلي ها . نشسته ام روي رديف دوم و سمت چپ صندلی ها و با خودم فکر میکردم که تو الان کجایی . هیچ آشنایی را پیدا نکردم و ناگزیر نشستم و آهنگ بی کلامی که در سالن پخش میشد را گوش دادم. کم کم س...
هیچ چیز برایم مهم نیست ... - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 4:01
اینکه چیزی برایت مهم نباشد خیلی خوب است این روزها حالم خوب است که برایم مهم نیست مردم چه میگویند ، مهم نیست هر کسی چه رفتاری دارد و هر کسی چه حرفی میزند. این روزها برایم مهم نیست که آدمها چه میگویند و چه خواهند گفت ، برایم دیگر مهم نیست که کسی حرفهایم را بخواهد گوش کند یا نه ، حتی اصلا مهم نیست که ک...
دوای درد یک زن - تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 7:19
چند وقتیست که دکتر دوباره برای قلب شکسته ام دیازپام و پروپرانولول تجویز کرده است و نمیداند اگر تمام این قرصها را هر روز هم به وقت بخورم باز نمیتواند جلوی دردی که در قفسه ی سینه ام مرا آزار میدهد را دوا کند . این درد فقط و فقط با حرف آرام میشود با یک لبخند از روی مهر با نگاهی که تو را سرد نکند . کاش ...
گزارش صبح روز دوم همایش فیلم و عکس و دیدن تو - تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 7:19
امروز از صبح خیلی زود بیدار شدم و نشستم پای نمایشنامه ی کودک و بالاخره تمامش کردم و فقط چند شعر باید برایش جور کنم تا کامل شود بعد نشستم صبحانه خوردم و خودم را آماده میکردم برای ساعت 10 که بیایم همایش فیلم و عکس ارشاد . که ساعت 9:30 دقیقه آقای ا بهم اس ام اس زد که امروز تنها فرصت مسابقه ی قصه گویی ه...
دعوایی بر سر تو - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 0:57
امروز بعدازظهر رفتم آموزشگاه پ تا ببینم چه میکنند و کارهای بخش صدا را آماده سازی کنم . امروز م هم بهم پیام داد و گفت بیاییم همدیگر را ببینیم و من با او قرار گذاشتم تا ببینم چه میگوید و از تو چیزی دارد بگوید یا نه . ساعت 6:30 دقیقه بعدازظهر شده است . به آقای خ میگویم که فردا دیر می آیم . آخر میخواهم ...
عجب - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 0:57
الان م گفت که خ گفته ایشالله کارهای بعدی و من فهمیدم چه قدر آدمها میتوانند پست و بی چشم رو باشند . همین
روزهای روشن - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 0:56
این روزها حالم هم خوب است و هم خوب نیست. خوب است به خاطر تمام اتفاقاتی که افتاده است . به خاطر تو که هستی به خاطر کار تاتری که بهم پیشنهاد داده اند و تو برایم آرزوی موفقیت کرده ای به خاطر دوستانی که دارم و حواسشان به من هست به خاطر آقای م که فکر میکنم پسر خوبیست و میشود با او مراوده داشت و همکاری کر...
کاش خوابها واقعی بودن - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 4:15
ديشب خواب تو را ديدم . ديدم جلويم نشسته اي در يك كافه ي شلوغ و من داشتم از لرزش دستهايم حرف ميزدم و از اينكه پیش تو نشسته ام میگفتم که تو ناخواد آگاه دستانم را گرفتی و گفتی حالا نمیلرزد و من ترسیده و شوکه شده به تو نگاه کردم و بعد خوشحال دستت را فشار دادم و به گریه افتادم و تو ناراحت شدی از اینکه مر...

برچسب‌های مرتبط

تصویر نقاشی شده سر امام حسین | آیه خوانده شده سر امام حسین | سر عاشق شدن فلک شده ام | عکس کشیده شده سر امام حسین | تصویر سر بریده شده امام حسین | اندر احوالات دل | یک سوال بی جواب | یک دنیا سوال بی جواب | کرد یعنی یک سوال بی جواب | عشق یعنی یک سوال بی جواب